تبليغاتX
حسین 7 ساله
حسین 7 ساله
«چاکرهمه ی ایران»
خواهرم   تازه  ورد  یاد  گرفته  است.

 

من بعضی  از  مطلب  های  او را  در  ورد  خودم  می  گذارم.

 

این  هم  یکی ا ز  مطلب های اوست :

 

سلام

من دیروز خیلی  خوب بودم.

و دیروز در نمازخانه  نماز می خوندم.

من دوست دارم عروس بشوم.

من دوست دا شتم داماد  من قشنگ باشه.

|+| نوشته شده توسط حسین در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 19:44 |

«سلا  م »

 امروز  رفتم   از  خودم  فال حافظ   بگیرم   من نیت کرده  بودم   به  کربلا   بروم   .

 فال  من   این   بود    :   از  خوشحالی  سر از  پا  نمی  شناسی  او کنج  دلت جای گرفته  است  .

 نمی توانی  عشقت  را از  او  پنهان   نگه  داری  زیرا  شدیداً  به  او  علاقه  مندی   که  البته  پایه  و  اساس

 هر  چیز   همین    عشق    است  .

 «  خدا  نگه  دار »

|+| نوشته شده توسط حسین در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 9:19 |
امروز تو کلاس دعا کردیم من به خدا گفتم خدایا از تو می خواهم به من را کمک کنی خوب باشم و بتوانم کارهای خوبی بکنم من را به کربلا ببری و به من کمک کنی بهم خوش بگزرد . من را تربیت کنی تا پسر خوبی شوم 
|+| نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 8:22 |
درس میکروسکوپ

من امروز تو کانون میکروسکوپ دیدم . از میکروسکوپ برای چیزهای بسیار ریز استفاده می کنند .یه روز هم رفتیم رصد ماه  بعضی ستاره ها تو اسمان می چرخند بعضی هاشونم نمی چرخند . اونجا خیلی تاریک بود . بچه ها می ترسیدند که مارا بیان نیشمون بزنند. 

|+| نوشته شده توسط حسین در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 11:59 |
جوجه ی قهوه ای

سلام می کنم به دوستانم

 من یک جوجه  دارم .

 جوجه ی من مرتب آب می خورد و

صبح و ظهر و شب غذا می خو رد.

خدا حافظ.

|+| نوشته شده توسط حسین در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 15:49 |
تولد
امروز تولد من است . امروز ننه ها و باباحاجی من و عمه ام و خاله ام به خانه ما آمدند.و کادو به من دادند.من خیلی خوشحال شدم.ماشین کنترلی وچراغ خواب ساعتی و آهنگ خواب و شلوار و لباس وسیدی شنگول و منگول وتشک کشتی برایم آوردند.این آخرین جشن تولد من بود.چون دیگر بزرگ شده ام.
|+| نوشته شده توسط حسین در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 20:30 |

باز هم سلام

دست من تازه خوب شده است.

امروز آخرین امتحان من است.

|+| نوشته شده توسط حسین در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 8:56 |
مریم

من یک خواهر 5 ساله  دارم

اسم خواهر من مریم است

اگر دیدید خواهر من هم  سایت باز کرد

با او سخن بگویید منتظرخواهرم باشید  بزودی عکس خواهرم را می آورم تا ببینید

|+| نوشته شده توسط حسین در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:6 |
امتحان املا
من امروز رفتم زیر موتور
من وقتی رفتم به مدرسه امتحان املا داشتم ولی خانم   معلمم گفت من به خانه بروم.
من آرنجم سیاه شده است.
آیا میدانید جشن تولد من تیر است.
خداحافظ تا جمعه.
|+| نوشته شده توسط حسین در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:52 |
حیوانات
من هر روز به آن هایی که حیوان دارند می  گویم شما باید به حیوانات آزار نرسانید.
من حیوانات را دوست دارم.
من به بابایم گفتم اگر همه ی امتحاناتم را بیست شدم برایم یک اسب بخرد.
|+| نوشته شده توسط حسین در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:40 |