حسین 7 ساله
«چاکرهمه ی ایران»
خواهرم تازه ورد یاد گرفته است.
من بعضی از مطلب های او را در ورد خودم می گذارم.
این هم یکی ا ز مطلب های اوست :
سلام
من دیروز خیلی خوب بودم.
و دیروز در نمازخانه نماز می خوندم.
من دوست دارم عروس بشوم.
من دوست دا شتم داماد من قشنگ باشه.
|+| نوشته شده
توسط حسین در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 19:44 |
«سلا م »
امروز رفتم از خودم فال حافظ بگیرم من نیت کرده بودم به کربلا بروم .
فال من این بود : از خوشحالی سر از پا نمی شناسی او کنج دلت جای گرفته است .
نمی توانی عشقت را از او پنهان نگه داری زیرا شدیداً به او علاقه مندی که البته پایه و اساس
هر چیز همین عشق است .
« خدا نگه دار »
|+| نوشته شده
توسط حسین در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 9:19 |
امروز تو کلاس دعا کردیم من به خدا گفتم خدایا از تو می خواهم به من را کمک کنی خوب باشم و بتوانم کارهای خوبی بکنم من را به کربلا ببری و به من کمک کنی بهم خوش بگزرد . من را تربیت کنی تا پسر خوبی شوم
|+| نوشته شده
توسط حسین در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 8:22 |

